ما مست شراب جان فزاییم
سرخوش ز می گره گشاییم
۱در کنج شرابخانه گنجی است
ما طالب گنج کنجهاییم
۲آنها که هوای می ندارند
زنهار گمان مبر که ماییم
۳هر جا که صراحیی ز جامی است
گر جان طلبد درآ درآییم
۴تا حاصل ما ز می درآید
برداشته دست در دعاییم
۵تا ما گل روی دوست دیدیم
چون بلبل مست می سراییم
۶ما گوهر نور ذات پاکیم
روشن سخنی است می نماییم
۷ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
۸ساقی سخن از می مغان گفت
دل چون بشنید ترک جان گفت
۹یک جرعه می و هزار معنی
از عشق به گوش عاشقان گفت
۱۰وز گردش جام حسن ساقی
با ما غم و شادی جهان گفت
۱۱نارسته هنوز دار منصور
عشق آمد و عقل را روان گفت
۱۲دوش از سر بیخودی و مستی
پیرم سخن از می نهان گفت
۱۳دل چون بشنید نام می را
میخواست به رغم صوفیان گفت
۱۴ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
۱۵ساقی بشکن خمار جان را
دریاب حیات جاودان را
۱۶کین یک دوسه روز عمر باقی است
از دست مده می مغان را
۱۷وان دم که تهی شود صراحی
بفروش به جرعهای جهان را
۱۸در فصل بهار و موسم گل
بی عشق مدار عاشقان را
۱۹ای آنکه نخواندهای تو هرگز
از لوح درون خط روان را
۲۰فردا که بپرسش اندر آرند
در مجلس حشر صوفیان را
۲۱ما مست شراب جام ساقی
گوییم حدیث این بیان را
۲۲ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
۲۳ای دلبر ماهروی طناز
برقع ز جمال خود برانداز
۲۴تا دیده ز پرتو جمالت
چون جام جهان نما کنم باز
۲۵ما زنده به بوی جام عشقیم
در مجلس عاشقان جانباز
۲۶با طوطی عقل خویش همدم
با بلبل عشق خود هم آواز
۲۷ای بلبل خوش نوا سرودی
آهنگ حجاز گیر و اهواز
۲۸با عود بسای عود می سوز
با چنگ بساز و چنگ میساز
۲۹چون نیست درین زمانه ما را
با صوفی بیصفا دمی راز
۳۰ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
۳۱دوش از سر خم صدا برآمد
جوش از می جانفزا برآمد
۳۲زان جوش به گوش خاک در دهر
نی رست و به صد نوا برآمد
۳۳در حوصلهٔ جهان نگنجد
چون گنج ز کنجها برآمد
۳۴حقا که ز قدرت همو بود
کاژدر شد و از عصا برآمد
۳۵ای رند شرابخواره امروز
می ده که ز می صفا برآمد
۳۶چندان که تو شرح عشق کردی
گرد تو ز گرد ما برآمد
۳۷شکرانهٔ آنکه صوفی امروز
خود را شد و از خدا برآمد
۳۸ما صوفی صفهٔ صفاییم
بیخود ز خودیم و از خداییم
۳۹زین پیش که از جهان پرغم
جستیم وفا نشد مسلم
۴۰چون ملکت جم نماند جاوید
می نوش به یاد ملکت جم
۴۱ای آنکه نگشته است خالی
از سینهٔ من غم تو یکدم
۴۲بازآ که در آرزوی رویت
تدبیر دل رمیده کردم
۴۳گفتم به طبیب درد خود را
دردم چو طبیب دید در دم
۴۴بنوشت به خون دل جوابی
وان نیز به صبر کرد مرهم
۴۵بنشینی اگر مجال داری
بر خاک درش شبی چو شبنم
۴۶ای بیدل اگر تو دست یابی
برگوی به ساکنان محرم
۴۷ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
۴۸ای بلبل خوشنوا فغان کن
عید است نوای عاشقان کن
۴۹چون سبزه ز خاک سر برآورد
ترک دل و برگ بوستان کن
۵۰بالشت ز سنبل و سمن ساز
وز برگ بنفشه سایبان کن
۵۱چون لاله ز سر کله بینداز
سرخوش شو و دست در میان کن
۵۲بردار سفینهٔ غزل را
وز هر ورقی گلی نشان کن
۵۳صد گوهر معنی ار توانی
در گوش حریف نکتهدان کن
۵۴وان دم که رسی به شعر عطار
در مجلس عاشقان روان کن
۵۵ما صوفی صفهٔ صفاییم
بی خود ز خودیم و از خداییم
۵۶