کی باشد ازین نشیب نمناک
دل خیمهٔ جان زند برافلاک
۱بستاند عقل جوهر از جان
بفشاند روح دامن از خاک
۲وین خیمهٔ چار طاق ایوان
در حلقهٔ عاشقان زند چاک
۳زهر است مزاج چار عنصر
امید خلاص ازو چو تریاک
۴عشق است براق جان درین راه
تن کیست طفیلیی به فتراک
۵آن لحظه که جان شود خرامان
در هودج کبریا بر افلاک
۶بر نغمهٔ ارغنون توحید
رقاص چو صوفیان چالاک
۷دست اندازان و پایکوبان
در محفل قدسیان طربناک
۸از نام و نشان و دل مجرد
وز هستی و نیستی تن پاک
۹نی از صفت بهیمیش وهم
نی از حجب طبیعیش باک
۱۰در مرتبهٔ کمال کلی
ساکن شده است و خرم الاک
۱۱در ظل سرادقات الفت
راهی طلبد به سر وحدت
۱۲هرگز بود ای رفیق والا
وارسته تو از منی و از ما
۱۳من سایه صفت فتاده بر خاک
فارغ ز کشاکش تمنا
۱۴تو باز گشاده بال همت
در خوف هوای لا و الا
۱۵افراخته رایت جلالت
بر طرهٔ هفت سقف مینا
۱۶تکیه زده همچو پادشاهان
بر اوج سریر چرخ خضرا
۱۷وز حجرهٔ تنگ آفرینش
بیرون زده رخت دل به صحرا
۱۸بربود نقاب ما سوی الله
از چشم خرد در آن تماشا
۱۹در شعلهٔ نور عشق یکرنگ
با لمعهٔ برق حسن یکتا
۲۰آزاد زبند امر تکلیف
ایمن ز فضولی من و ما
۲۱در جذبهٔ وصل یار از آن سان
شبنم که فتد درون دریا
۲۲چون قطره ازین رجوع رجعت
یک لحظه بدان شد آمد اینجا
۲۳آیا که چه کار و بار بینی
آن دم که جمال یار بینی
۲۴شهری است وجود آدمی زاد
بر باد نهاده شهر بنیاد
۲۵باد است که خاک را براند
چون باد گذشت خاک استاد
۲۶دل خسرو شهر و عقل دستور
شهوت چو عوام و خشم جلاد
۲۷گر شاه به مشورت وزیر است
خرم بود آن بلاد و آزاد
۲۸ور هیچ به ضد آن بود کار
بنیاد همه به باد برداد
۲۹جان گنج طلسم جسم دایم
بر گنج ازین طلسم بیداد
۳۰گه خازم گنج ایمن و مصلح
گه باد به دست رند و شیاد
۳۱در بسته به مهر خاتم دین
وان مهر به دست عشق همزاد
۳۲سلطان چو خزینه نقل فرمود
شد شاه و وزیر و شحنه آزاد
۳۳شه خانه خراب و شهر خالی
از گفت و شنود و بانگ و فریاد
۳۴عمال مناصب ولایت
هر یک به بلاد دیگر افتاد
۳۵در انجمن مقربان است
زیرا که بدین قدم نشان است
۳۶این خاک ز لطف نور برخاست
وانگاه روان شد از چپ و راست
۳۷شد جانوری که آشیانش
برتر ز ضمیر و وهم داناست
۳۸هر لحظه ز فیض و فضل آن نور
بزمی و بساط دیگر آراست
۳۹سری که فلک نبود محرم
بر چهرهٔ او چو روز پیداست
۴۰نقدی که خلاصهٔ دو کون است
در جنب وجود او مهیاست
۴۱مطلوب ظهور سر امر است
مقصود وجود نقش اشیاست
۴۲درج گهر و کنوز غیب است
غواص بحور دین و دنیاست
۴۳در کوکبهٔ طلوع آدم
منجوق و لوای عز والاست
۴۴کین وصف چنین به رمز عشاق
بر قد قبای او بود راست
۴۵سودازدگان دین و دنیی
هرگز شنوند این سخن نی
۴۶رفتند سران به بزم سلطان
ماندند جنیبه را به دربان
۴۷ریحان به ریاض انس پیوست
بردند سفال را به خمدان
۴۸پروردهٔ طبع گشت خاموش
نو بردهٔ فهم شد سخندان
۴۹شد قطره محیط و ذره خورشید
از محو صفات صنع یزدان
۵۰آثار خصال جسم گم شد
در مطلع نور قرب جانان
۵۱تا قطرهٔ شبنم سحرگاه
بر روضهٔ وصل اوست غلتان
۵۲در پردهٔ نیستی هم آواز
چون نالهٔ نیم خواب مستان
۵۳چون هیچ نشان نیابی از خود
تیری به نشان راست بنشان
۵۴چون سوخت سپند خوش برآسود
مشکی مکن از جمال خوبان
۵۵در نسخهٔ کیمیای توحید
خواندم که فناست مغز ایمان
۵۶این است سخن که تا توانی
خود را ز برون در نمانی
۵۷آن کیست بر آن سپهر اعظم
وان کیست ورای هر دو عالم
۵۸از خاک یکی سواد افتد
وز آب درو بلاد احکم
۵۹کم کار ولی درو جهان گم
کم نام ولی دو کون ازو کم
۶۰در نور جبینش حج اکبر
در نقش نگینش اسم اعظم
۶۱جایی مرو و به خود فرو شو
در نسخهٔ توست این لغت ضم
۶۲در حرف نخست باز یابی
اسرار زمین و آسمان هم
۶۳گر بر سر سر این معما
افتاد دلت زهی مکرم
۶۴خوش باد شب و خجسته روزت
رو رو که جهان شدت مسلم
۶۵گنگ از دل درج سر به مسمار
چون شرح دهد زبان گنگم
۶۶یک ذره سپهر و هفت خورشید
یک نم ز شراب چارکون یم
۶۷عطار ز سر عشق بر گوی
انوار صفات و ذات مبهم
۶۸تو نور هوای آن جهانی
بر خاک فتاده ناگهانی
۶۹