بأکافی یکی گفت ای سرافراز
ز معراج نبی رمزی بگو باز
۱بیان کن سِرّ معراجش که چون بود
بگفت او هم درون و هم برون بود
۲یکی بد ذات او در بود آنجا
یقین میدید او معبود آنجا
۳مکانش در حقیقت لامکان بود
چرا کاندر عیان او جان جان بود
۴همه او بود لیکن در حقیقت
شد او خاموش و دم زد از شریعت
۵تو هم گر واقف اسرار گردی
ز شرعش لایق دیدار گردی
۶بقدر خود توانی دید جانان
یکی گردی تو با توحید خوانان
۷قدم از شرع او بیرون منه باز
کزو گردی مگر تو صاحب راز
۸ولی بر قدر هر کس راز باید
نمودن تا دری او را گشاید
۹زهی عطّار کز نور محمد
شدی مسعود و منصور و مؤیّد
۱۰ازو در جان و در دل مغز داری
ازان این دُرّهای نغز داری
۱۱زبان تو ازو آمد گهردار
ز قعر بحر جان هردم گهربار
۱۲یقین کز خدمت او کام یابی
وزو در هر دو عالم نام یابی
۱۳رسولا رهبر عطّار از تست
زسرّ عشق برخوردار از تست
۱۴ز تو دارد گهرهای معانی
بجز تو کس ندارد وین تو دانی
۱۵یقین کز شاعرانم نشمری تو
بچشم شاعرانم ننگری تو
۱۶تو میدانی، چه گویم بیش ازین من
ترا میجستم اینجا پیش ازین من
۱۷چو دیدم حضرت پاک تو اینجا
شدم از عجز من خاک تو اینجا
۱۸قبولم کن که تو از حق قبولی
تو در سرّ یقین صاحب وصولی
۱۹مران از حضرت پاکم حقیقت
که من در حضرتت خاکم حقیقت
۲۰چه باشد گر نهی پائی بدین خاک
که بر سر داری از حق تاج لولاک
۲۱منوّر کن دل عطّار از خویش
مر او را کن تو بر خوردار از خویش
۲۲بحقّ چار یار برگزیده
که دورم مفگن ای نور دو دیده
۲۳