رفیقی گفت با من کان فلانی
حلالی میخورد قوت جهانی
۱که جزیت از جهودان میستاند
وز آنجا میخورد، به زین که داند
۲بدو گفتم که من این میندانم
من آن دانم که من ننگ جهانم
۳که باید صد جهود بس پریشان
که تا خواهند از من جزیت ایشان
۴تو گر کم کاستی خویش بینی
بسی از خود سگی را بیش بینی
۵وجودت با عدم درهم سرشتست
که این یک دوزخ و آن یک بهشتست
۶اگر یک بیخ ازین دوزخ نماندست
بسی سگ بستهٔ آن کخ بماندست
۷اگر صد بار روزی غُسل سازی
چو با خویشی نهٔ جز نانمازی
۸