نشسته بود روزی پیرِ اصحاب
ز پنداری و شهرة پیشِ محراب
۱درآمد از در مسجد یکی زال
ولی همچون الف با قدِّ چون دال
۲بدو گفتا که در عین هلاکی
پلیدی میکنی دعویِ پاکی
۳بدین شیخی شدی مغرور اصحاب
برون آی ای جُنُب از پیشِ محراب
۴بسوز از عشق خود را ای گرامی
وگر نه زاهدی باشی ز خامی
۵ز زاهد پختگی جستن حرامست
که زاهد همچو خشت پخته خامست
۶ز سوز و اشک عاشق همچو شمعست
ازان دراشک و سوز خویش جمعست
۷ازان باشد همه شب اشک و سوزش
که خواهد بود کُشتن نیز روزش
۸چو اشک و سوز و کُشتن شد تمامش
برآید کُشتهٔ معشوق نامش
۹شود در پرده هم دم هم نفس را
نماند کار با او هیچ کس را
۱۰