به حربی رفت فاروق و ظفر یافت
وزآن کفّار هر کس را که دریافت
۱شهادة عرضه کردی گر شنیدی
نکُشتی ورنه حالی سر بریدی
۲جوانی بود دل داده به معشوق
بیاوردند او را پیشِ فاروق
۳عمر گفتش به اسلام آر اقرار
چنین گفت او که هستم عاشق زار
۴دگر ره گفت ایمانت رهاند
جوانش گفت عاشق این چه داند
۵به دینش خواند عمر پس سیُم بار
چو هر باری به عشق آورد اقرار
۶عمر فرمود تا کشتند زارش
میان خاک افکندند خوارش
۷چو پیش مصطفی آمد عمر باز
پیمبر را کسی برگفت این راز
۸پیمبر کین سخن بشنید از مرد
درآن فکرت عمر را گفت از درد
۹دلت داد ای عُمَر آخر چنین کار
که کُشتی عاشقی را آنچنان زار؟
۱۰چو غم کشتهست او را وین خطا نیست
دگر ره کُشته را کشتن روا نیست
۱۱ز حق کشتن نکو و از تو زشتست
که این را دوزخ و آنرا بهشست
۱۲اگر تو میکُشی خود را نکو نیست
که این کشتن نکو جز کارِ او نیست
۱۳