یکی پرسید ازان گستاخ درگاه
که هان چیست آرزوی تو درین راه
۱چنین گفت او که طوفانیم باید
که خلق این جهان را در رباید
۲نماند از وجود خلق آثار
شود فانی دِیَار و دَیر و دَیّار
۳که تا این خلق در پندار مشغول
شوند از بدعت و از شرک معزول
۴که چون پروای حق یک دم ندارند
همان بهتر که این عالم ندارند
۵بدو گفتند اگر طوفان درآید
جهان بر خلقِ سرگردان سرآید
۶اگر فانی شوند اهل زمانه
تو هم فانی شوی اندر میانه
۷چنین گفت او که طوفان سود ماراست
هلاک خویش اوّل بایدم خواست
۸که این طوفان اگر گردد درستم
هلاک خویشتن باید نخستم
۹بدو گفتند رَو رَو حیلهٔ ساز
تن خود را بدریائی درانداز
۱۰که تا از هستی خود رسته گردی
مگر با آرزو پیوسته گردی
۱۱چنین گفت او که بس روشن بوَد آن
که هرچ از من بود چون من بود آن
۱۲هلاک خود بخود کردن نه نیکوست
مگر عزم هلاک من کند دوست
۱۳ز معشوق آنچه آید لایق آید
که تاوانست هرچ از عاشق آید
۱۴اگر معشوق بفروشد وگر نه
ازو زیباست از هر کس دگر نه
۱۵اگر بفروشدت صد بار دلدار
تو هردم بیشی از جانش خریدار
۱۶