بزرگی گفت پر شوقست جانم
که شد عمری که من دربندِ آنم
۱که از من صدقهای برسد به درویش
که آن صدقه نبیند کس کم و بیش
۲چو رفتهست این دقیقه بر زبانش
چنین گفتهست هاتف آن زمانش
۳که تو باید اگر صاحب یقینی
که آن صدقه که بخشیدی نه بینی
۴تو همچون مُردهٔ بد مینمائی
که خود را مُرده و زنده بلائی
۵نخواهی زندگانی گر بدانی
که مردن بهترت زین زندگانی
۶اگر تو پیش دان و پیش بینی
همه کم کاستی خویش بینی
۷