یکی کَشتی شکست و هفتصد تن
درآب افتاد و باقی ماند یک زن
۱زنی برتختهٔ آنجا مگر ماند
بزاد القصّه وز وی یک پسر ماند
۲چو بنهاد آن زن آشفته دل بار
فرو افتاد در دریا نگونسار
۳بر آن تخته بماند آن کودک خرد
پیاپی موجش از هر سو همی برد
۴خطاب آمد بباد و موج و ماهی
که این طفلیست در حفظ الهی
۵نگه دارید تا نرسد بلائیش
که میباید رسانیدن بجائیش
۶همه روحانیان گفتند الهی
چه شخصست این میان موج و ماهی
۷خطاب آمد کزین شوریده ایّام
چو وقت آید شوید آگه بهنگام
۸چو آخر بر کنار بحر افتاد
بکفّ آورد صیّادیش استاد
۹به شیر و مرغ و ماهی کرد دم ساز
بخون دل بپروردش باعزاز
۱۰چو بالا برکشید و راه دان شد
مگر یک روز در راهی روان شد
۱۱بره در سرمه دانی یافت یاقوت
که در خاصیّتش شد عقل مبهوت
۱۲چو میلی برکشید از سرمهٔ پاک
بیک ره عرش و کرسی دید و افلاک
۱۳چو میلی نیز در چشم دگر کرد
بگنج جملهٔ عالم نظر کرد
۱۴هزاران گنج زیر خاک میدید
ز مه تا پشتِ ماهی پاک میدید
۱۵ملایک جمله میگفتند کای پاک
چه بندهست این چنین شایسته ادراک
۱۶چنین آمد ز غیب الغیب آواز
که نمرودست این شخص سرافراز
۱۷زند لاف خدائی و بصد رنگ
برون آید بکین ما بصد جنگ
۱۸ببین تا چون بپروردش درین راه
چگونه خوار باز افکند ناگاه
۱۹کسی را در دو عالم هر که خواهی
وقوفی نیست بر سرّ الهی
۲۰بعلّت چیست خود مشغول بودن
نخواهد بود جز معلول بودن
۲۱وگر در چار طبعی هیچ شک نیست
که کژ طبعی و هرگز چار یک نیست
۲۲بدین دریا درآ و سرنگون آ
هم از طبع و هم از علّت برون آ
۲۳نه ازچرخ برین برتر رود روز
که او هم سرنگون آمد شب و روز
۲۴همه کار جهان از ذرّه تا شمس
چه میپرسی کأَن لَم تَغنَ بالاَمس
۲۵شکست آوردِ گردون از مجرّه
سبک نکند که گردی ذرّه ذرّه
۲۶جهان را رخش گردونست در زین
که خورشیدست بر وی زینِ زرّین
۲۷چو عالم را فنا نزدیک گردد
چو شب خورشیدِ او تاریک گردد
۲۸نهند آن زینِ او دانی چگونه
برین مرکب ز مغرب باژگونه
۲۹ازان بر عکس گردانند خورشید
که این زین مینگردانند جاوید
۳۰برآر از جانِ پر خون آهِ دلسوز
که نه از شب خبرداری نه از روز
۳۱شبت خوش باد وزین شب خوش چه سودت
که روز روشنی هرگز نبودت
۳۲اگرخواهی که باشی روز و شب شاد
مکن تاتو توئی زین روز و شب یاد
۳۳ولی تا تو توئی در خویش مانده
نخواهی بود جز دل ریش مانده
۳۴تو میباید که بیخود گردی از شور
شوی پاک از خود و از کارِ خود کور
۳۵که تا تو خویش را بر کار بینی
اگردر خرقهٔ زنّار بینی
۳۶