شهی در خشم رفت از مردِ درویش
براندش با دلی پُر درد از پیش
۱بدو گفتا ترا ندهم امانی
چو اندر ملکِ من باشی زمانی
۲برفت از پیشِ او مرد تهی دست
بگورستان شد و آزاد بنشست
۳چو شه بشنود حالی داد پیغام
که نه فرمودم ای شوریده ایام
۴که بیرون شو ز ملکم؟ میستیزی؟
مگر خواهی که خود را خون بریزی؟
۵جوابش داد کین پذرفتهام من
که از ملک تو بیرون رفتهام من
۶قیامت را که راهی مشکل آمد
نه گورستان نخستین منزل آمد؟
۷نخستین منزل محشر نه آنست؟
نه ملک تست، ملک آن جهانست
۸چو افتد زن بدرد زه از آغاز
چنین گویند خلق از حالِ او باز
۹که این زن در میان دو جهانست
که یک پایش درین، دیگر درآنست
۱۰تو هم ای بیخبر تا درجهانی
میان دو دمت دایم چنانی
۱۱گر این دم شد دگر دم بَرنیاید
نشان تو ز عالم برنیاید
۱۲مزن بانگ و مکن نوحه بیارام
که ناید باز مرغ رفته در دام
۱۳چو تن شد مرغِ جان را دامگاهی
چرا زین دام کرد آرامگاهی
۱۴