سلیمان کوزهٔ میخواست روزی
که تا آبی خورد بی هیچ سوزی
۱که آن کوزه نبوده باشد آنگاه
ز خاک مردگان افتاده در راه
۲چنین خاکی طلب کردند بسیار
ندیدند ای عجب از یک طلب کار
۳یکی دیوی درآمد گفت این خاک
بیارم من ز خاک مردگان پاک
۴بدریائی فرو شد سرنگون سار
هزاران گز فرو برد او بیکبار
۵ز قعر آن همه خاکی برانداخت
ازان گِل کرد و آخر کوزهٔ ساخت
۶سلیمان کوزه را چون آب در کرد
ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد
۷که من هستم فلان بن فلانی
بخور آبی چه میپرسی نشانی
۸کز اینجا تا به پُشت گاو و ماهی
تن خلقست چندانی که خواهی
۹ازان خاکی که شخص آن واین نیست
اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست
۱۰ترا گر کوزهٔ وگر تنوریست
یقین میدان که آن از خاک گوریست
۱۱خُنُک آن گِل که گرچه یافت تابی
ولیکن کوزه شد از بهرِ آبی
۱۲بتر آن گل که سازندش تنوری
که هر ساعت بتابندش بزوری
۱۳بگورستان نگر تا درد بینی
جهانی زن جهانی مرد بینی
۱۴همه در خاک و در خون باز مانده
درون ره نی ز بیرون باز مانده
۱۵اگر بینائیت ازجان پاکست
ببین تا خاک گورستان چه خاکست
۱۶که هر ذرّه ز خاکش گر بجوئی
ز خسرة صد جهان یابی تو گوئی
۱۷چو گورستان نخستین منزل آمد
ببین تا آخرین چه مشکل آمد
۱۸اگر خواهی صفای آن جهانی
بگورستان گذر تا میتوانی
۱۹که دل زنده شود از مرده دیدن
شود نقدت بدان عالم رسیدن
۲۰