جوانی را زنی دادند چون ماه
که عقل کس نبود از وصفش آگاه
۱جمالش آیة دلخستگان بود
لبش جان داروی لب بستگان بود
۲قضا را آن عروس همچو مَه مُرد
نبودش علّتی در درد زه مُرد
۳چو القصّه بخاکش کرد شویش
بگِل بنهفت آن خورشید رویش
۴یکی شیشه گلابش بود آنگاه
که شسته بود روزی پای آن ماه
۵بدان شیشه سر آن گور گل کرد
ولی با اشک خونین معتدل کرد
۶چرا شد پای بند آن دلارام
که باید شست دست از وی بناکام
۷چرا اندر عروسی شست پایش
چو دست از وی بشستن بود رایش
۸چگویم از تو و از خود، دریغا
دریغا از شد و آمد دریغا
۹