چنین گفت آن یکی با خاک بیزی
که میآید شگفتم ازتو چیزی
۱که گم ناکرده میجوئی تو عاجز
نیابی چیزِ گم ناکرده هرگز
۲عجبتر، گفت، زین چیزی دگر هست
که گم ناکردهٔ گر ندهدم دست
۳بغایت می برنجم وین شگفتی
بسی بیشست ازان اوّل که گفتی
۴نه بتوان یافت نه گم میتوان کرد
نه خاموشی رهست و نه بیان کرد
۵غرض آنست زین تا تو نباشی
نه این باشی نه آن هر دو تو باشی
۶