بزرگی گفت ایّوب پیمبر
که چندین سال گشت از کِرم مضطر
۱ز چندان رنج آهی بود مقصود
چو کرد آهی نجاتش داد معبود
۲زکریا ارّهٔ بر سر بزاری
بدوگفتا اگر آهی برآری
۳کنم از انبیا بسترده نامت
مزن دم تا کند ارّه تمامت
۴عجایب بین کزان یک آه میخواست
وزین یک خامشی را ز آه میخواست
۵نه آهی میتوان کرد از بر خویش
نه خامش میتوان بودن، بیندیش
۶چو دریائیست این دو چشم و جانی
نه سر پیدا ونه بُن نه میانی
۷درین دریا نه خاموشی نه گفتار
نه ساکن بودنت لایق نه رفتار
۸جوانمردا تو چندین پیچ پیچی
چگونه میبری چون هیچ هیچی
۹هزاران پرده بیش از ظلمت و نور
چگونه منقطع گردد رهی دور
۱۰هزاران بند داری تا قیامت
چگونه ره بری راه سلامت
۱۱مگر از پیش برخیزد حجابی
ز لطف حق بتابد آفتابی
۱۲که چون آن لطف از پیشان نباشد
جهانی درد را درمان نباشد
۱۳