یکی رُهبان مگر دَیری نکو کرد
درش در بست و یک روزن فروکرد
۱در آنجا مدّتی بنشست در کار
ریاضتها بهجای آورد بسیار
۲مگر بوالقاسم همدانی از راه
درآمد گردِ آن میگشت ناگاه
۳ز هر سویی بسی میدادش آواز
نیامد هیچ رهبان پیش او باز
۴علی الجُمله ز بس فریاد کاو کرد
ز بالا مرد رُهبان سر فرو کرد
۵بدو گفتا که ای مرد فضولی
من سرگشته را چندین چه شولی؟
۶چه میخواهی ز من؟ با من بگو راست
بهرُهبان گفت شیخ آنست درخواست
۷که معلومم کنی از دوست داری
که تو اینجایگه اندر چه کاری؟
۸زبان بگشاد رهبان گفت ای پیر
کدامین کار، ترک این سخن گیر
۹سگی من دیدهام در خود گزنده
بهگرد شهر بیهوده دونده
۱۰درین دَیرش چنین محبوس کردم
درش دربستم و مدروس کردم
۱۱که در خلق جهان بسیار افتاد
درین دَیرم کنون این کار افتاد
۱۲منم ترک زن و فرزند کرده
بهزندانی سگی در بند کرده
۱۳تو نیزش بند کن تا هر زمانی
نگردد گردِ هر شوریدهجانی
۱۴سگت را بند کن تا کی ز سَودا
که تا مسخت نگردانند فردا
۱۵چنین گفتهست پیغامبر بهسایل
که مسخ امّت من هست در دل
۱۶دلت قربانِ نفس زشتکیش است
ترا زین کیش بس قربان که پیش است
۱۷ترا افراسیاب نفس ناگاه
چو بیژن کرد زندانی درین چاه
۱۸ولی اکوان دیو آمد بهجنگت
نهاد او بر سر این چاه سنگت
۱۹چنان سنگی که مردان جهان را
نباشد زورِ جُنبانیدن آنرا
۲۰ترا پس رستمی باید درین راه
که این سنگ گران بر گیرد از چاه
۲۱ترا زین چاهِ ظلمانی برآرد
بهخلوتگاهِ روحانی درآرد
۲۲ز ترکستان پُر مکر طبیعت
کند رویت به ایران شریعت
۲۳بر کیخسرو روحت دهد راه
نهد جام جمت بر دست آنگاه
۲۴که تا زان جام یک یک ذرّه جاوید
به رأیالعین میبینی چو خورشید
۲۵تورا پس رستم این راه پیرست
که رخش دولت او را بارگیرست
۲۶سگ دیوانه را چون دم چنان است
که در مردم اثر از وی عیان است
۲۷بزرگی را که مرد کار باشد
برش بنشین کهاثر بسیار باشد
۲۸که هر کاو دوستدار پیر گردد
همه تقصیرِ او توفیر گردد
۲۹ولیکن تو نه پیری نه مُریدی
که یک دم بایزیدی گه یزیدی
۳۰تو تا کی بُرجِ دو جِسدَین باشی؟
میان کفر و دین مابین باشی؟
۳۱نه مرد خرقهای نه مردِ زنّار
نه اینی و نه آن هر دو بهیکبار
۳۲ز جِلفی از مسلمانی بریده
به ترسایی تمامت نارسیده
۳۳