مسیح پاک کز دنیا علو داشت
بسی دیدار دنیا آرزو داشت
۱مگر میرفت روزی غرقهٔ نور
بره در پیر زالی دید از دور
۲سپیدش گشته موی و پشتِ او خم
فتاده جملهٔ دندانش از هم
۳دو چشمش ازرق و چون قیر رویش
نجاست میدمید از چار سویش
۴ببر درجامهٔ صد رنگ بودش
دلی پر کین میان چنگ بودش
۵بصد رنگی نگارین کرده یک دست
دگر دستش بخون آلوده پیوست
۶بهر موییش منقار عُقابی
فرو هشته بروی او نقابی
۷چو عیسی دید او را گفت ای زال
بگو تا کیستی ای زشتِ مختال
۸چنین گفت او که چون بس راستی تو
منم آن آرزو که خواستی تو
۹مسیحش گفت تو دنیای دونی
منم گفتا چنین باری تو چونی
۱۰مسیحش گفت چون در پردهٔ تو
چرا این جامه رنگین کردهٔ تو
۱۱چنین گفت او که در پرده ازانم
که تا هرگز نه بیند کس عیانم
۱۲که گر رویم بدین زشتی به بینند
کجا یک لحظه پیش من نشینند
۱۳ازان این جامه رنگین کردهام من
که گم ره عالمی زین کردهام من
۱۴مرا چون جامه رنگارنگ بینند
همه ناکام مهر من گزینند
۱۵مسیحش گفت ای زندانِ خواری
چرا یک دست خون آلوده داری
۱۶جوابش داد کای صدر یگانه
ز بس شوهر که کُشتم در زمانه
۱۷مسیحش گفت پس ای زال سرمست
نگار از بهرِ چه کردی تو بر دست
۱۸چنین گفت او که چون شوهر فریبم
بسی باید نگار از بهرِ زیبم
۱۹مسیحش گفت چون کُشتی جهانی
بر ایشان رحمتت نامد زمانی
۲۰چنین گفت او که من رحمت چه دانم
من این دانم که خون جمله رانم
۲۱مسیحش گفت چندان ای پریشان
که ناری اندکی شفقت بر ایشان
۲۲چنین گفت او که من شفقت شنودم
ولی بر هیچکس مُشفق نبودم
۲۳منم در گردِ عالم هر زمانی
که میافتد بدام من جهانی
۲۴همه کس را گلوگیر آمدم من
مُرید خویش را پیر آمدم من
۲۵ازو عیسی عجب ماند و چنین گفت
که من بیزار گشتم از چنین جفت
۲۶ببین این احمقان بیخبر را
که میخواهند دنیا یکدگر را
۲۷نمیگیرند عبرت زین بلایه
نمیسازند از تسلیم مایه
۲۸دریغا خلق این معنی ندیدند
که دین از دست شد دنیا ندیدند
۲۹چو حرفی چند گفت آن پاکِ معصوم
بگردانید روی از دنیی شوم
۳۰چو مُرداریست این دنیای غدّار
تو چون سگ گشتهٔ مشغول مردار
۳۱چو در بند سگ و مردار باشی
پس از هر دو بتر صد بار باشی
۳۲گر این سگ مینگردد سیرِ مردار
تو زین سگ مینگردی سیر یکبار
۳۳اگر بندش کنی زو رسته باشی
وگرنه روز و شب زو خسته باشی
۳۴