شبی در مسجدی شد نیک مردی
که در دین داشت اندک مایه دردی
۱عزیمت کرد آن شب مردِ دلسوز
که نبوَد جز نمازش کار تا روز
۲چو شب تاریک شد بانگی برآمد
کسی گفتی بدان مسجد درآمد
۳چنان پنداشت آنمرد نمازی
که هست آن کاملی در کارسازی
۴بدل گفتا چنین جائی چنین کس
برای طاعت حق آید و بس
۵مرا این مرد نیکو هوش دارد
نماز و طاعتم را گوش دارد
۶همه شب تا بروزش بود طاعت
نیاسود از عبادت هیچ ساعت
۷دعا و زاری بسیار کرد او
گهی توبه گه استغفار کرد او
۸بجای آورد آداب و سُنن را
نکو بنمود الحق خویشتن را
۹چو صبح صادق از مشرق برآمد
وزان نوری بدان مسجد درآمد
۱۰گشاد آن مرد چشم آنجا نهفته
یکی سگ بود در مسجد بخفته
۱۱ازان تشویر خون در جانش افتاد
چو باران اشک بر مژگانش افتاد
۱۲دلش بر آتش حجلت چنان سوخت
که از آه دلش کام و زبان سوخت
۱۳زبان بگشاد گفت ای بی ادب مرد
ترا امشب بدین سگ حق ادب کرد
۱۴همه شب بهرِ سگ در کار بودی
شبی حق را چنین بیدار بودی
۱۵ندیدم یک شبت هرگز باخلاص
که طاعت کردی از بهر خدا خاص
۱۶بسی سگ بهتر از تو ای مرائی
ببین تا سگ کجا و تو کجائی
۱۷ز بی شرمی شدی غرق ریا تو
نداری شرم آخر ازخدا تو
۱۸چو پرده برفتد از پیش آخر
چه گوئی با خدای خویش آخر
۱۹کنون چون پایگاهِ خود بدیدم
امید از کارِ خود کلّی بریدم
۲۰ز من کاری نیاید در جهان نیز
وگر آید سگان را شاید آن نیز
۲۱چرا خواهی حریف دیو بودن
ز نقش و از صفت کالیو بودن
۲۲ازین ظلم آشیان دیو بگریز
وزین زندانِ پر کالیو بگریز
۲۳چه میخواهی ازین دجّال بانان
چه میجوئی ازین مهدی نمایان
۲۴ترا چون دشمنی از دوستانست
خَسَک در راه تو از بوستانست
۲۵بسی دجّالِ مهدی روی هستند
که چون دجّال از پندار مستند
۲۶پی دجّال جادو چند گیری
نه وقت آمد که آخر پندگیری
۲۷اگر آخر زمان زین ناتمامی
پی دجّال گیرد هفت گامی
۲۸چنین نقلست از دانندهٔ راز
که نتواند که زو گردد دمی باز
۲۹متابع گردد او را در همه حال
بماند جاودان در خیلِ دجّال
۳۰کسی کو هفت گامی کان نه دینست
پی دجّال برگیرد چنین است
۳۱کسی هفتاد سال از مکر و تلبیس
نهد گام ای عجب بر گامِ ابلیس
۳۲چو ابلیسست دجّالی که او راست
ندانم چون بوَد حالی که او راست
۳۳چو دجّالت یکی دیوست مکّار
یکی دنیا یکی نفس ستمگار
۳۴کسی با این همه دّجالِ سرکش
چگونه زو برآید یک نفس خوش
۳۵بسا مهدی دل پاکیزه رفتار
کزین دجّالِ دنیا شد گرفتار
۳۶بسا خونا که این دجّال کردش
نه روزی ده هزاران سال کردش
۳۷