مگر بودهست جایی نانوایی
که بشنید او ز شبلی ماجرایی
۱بسی بشنیده بود آوازهٔ او
ندیده بود روی تازهٔ او
۲بسی در شوق او بنشسته بودی
که او را عاشقی پیوسته بودی
۳نبود او عاشقش از روی دیدن
ولیکن عاشقش بود از شنیدن
۴مگر یک روز شبلی گرمگاهی
در آمد گرمرو از دور راهی
۵بر آن نانوا شد تا خبر داشت
وزان دُکّان او یک گرده برداشت
۶کشید از دست او آن نانوا نان
که ندهم مر ترا ای بینوا نان
۷ندادش نان و شبلی زو گذر کرد
کسی آن نانوا را زو خبر کرد
۸که او شبلیست، گر تو سازگاری
چرا یک گرده را زو باز داری؟
۹دوید آن نانوا ره تا بیابان
ازان تشویر پشت دست خایان
۱۰بهصد زاری بهپای او درافتاد
بههر ساعت بهدستی دیگر افتاد
۱۱بسی عذرش نمود و کرد اعزاز
که تا آن را تدارک چون کند باز
۱۲چو در ره دید شبلی گفتش آنگاه
که گر خواهی که آن برخیزد از راه
۱۳برو فردا و دعوت ساز ما را
به یک ره مجمعی کن آشکارا
۱۴برفت آن نانوا القصّه حالی
فرو آراست قصری سخت عالی
۱۵یکی دعوت به زیبایی چنان کرد
که صد دینارِ زر در خرجِ آن کرد
۱۶نهچندان کرد هر چیزی تکلّف
که کس را میرسید آنجا تصرّف
۱۷ز هر نوعی بسی کس را خبر کرد
که شبلی سوی ما خواهد گذر کرد
۱۸بهآخر چون همه بر خوان نشستند
دعا چون گفت شبلی باز گشتند
۱۹عزیزی بود بس شوریده حالی
ز شبلی کرد آن ساعت سؤالی
۲۰که نه خوبی شناسم من نه زشتی
بگو تا دوزخی کیست و بهشتی؟
۲۱جوابی داد شبلی آن اخی را
که گر خواهی که بینی دوزخی را
۲۲نگه کن سوی صاحب دعوت ما
که دعوت ساخت بهر شهرت ما
۲۳نداد او گِردهای بهر خدا را
ولیکن داد صد دینار ما را
۲۴کشید از بهر شبلی صد غرامت
به حق یک گرده ندهد تا قیامت
۲۵که گر یک گرده دادی بیدرشتی
نبودی دوزخی، بودی بهشتی
۲۶کنون گر دوزخی خواهی نگه کن
همه آبش همه نانش سیه کن
۲۷اگر خواهی که باشی دوزخی تو
چنین کن تا شوی مرد سخی تو
۲۸خدا را گر پرستی تو بهاخلاص
بکن جهدی که گردی از ریا خاص
۲۹برای سگ توانی بود هاجر
برای حق نه باشی اینت کافر
۳۰