بخش
دفتر اول عطار
این بخش از «جوهرالذات» عطار است و ۱۰۲ مورد منتشرشده دارد (مثنوی ۱۰۲).
- مورد منتشرشده
- ۱۰۲
- صفحه
- ۷
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۸۱بخش ۸۱ - درخواب دیدن عاشق که گوش معشوق بدست گرفته و از خواب بیدار شدن و گوش خود را در دست خود دیدن فرمایدچنان مدهوش عشق اندر فنا بودکه گوئی آن زمان عین لقا بودخواندن شعر ‹
- ۸۲بخش ۸۲ - در نگاه کردن درویش در کواکب و پاسخ دادن ایشان در اسرار نهانی و طلب کردن مقصود فرمایدمگر میکرد درویشی نگاهیدر این دریای پر دُرّ الهیخواندن شعر ‹
- ۸۳بخش ۸۳ - در هاتف شب و آواز دادن و رهنمائی کردن مرد درویش را فرمایدیکی هاتف مر او را داد آوازکه ای درویش خوش میسوز و میسازخواندن شعر ‹
- ۸۴بخش ۸۴ - در سؤال کردن مرید از حضرت شیخ که شیطان مرا زحمت میدهد و جواب دادن شیخ مرید را فرمایدیکی پیری ز پیران گشت واصلمر او را گشت کل مقصود حاصلخواندن شعر ‹
- ۸۵بخش ۸۵ - در خطاب کردن شیخ توبه و تمثیل و حقیقت کل فرمایدچنین گفتهست شیخ مهنه آن پیرکه حق دیدم یقین چون روغن و شیرخواندن شعر ‹
- ۸۶بخش ۸۶ - حکایت کردن از شیخ شبلی در بی نشانی حسین منصور از عالم و در بی نشانی یافتن فرمایدچنین گفت است شبلی پیر عشاقکه گردیدم بسی در گرد آفاقخواندن شعر ‹
- ۸۷بخش ۸۷ - مناجات کردن شیخ اکّافی در حضرت آفریدگار عزّ شانه و آمرزش خواستن او از حقشبی میگفت اکّافی همین رازکه یارب این حجاب آخر براندازخواندن شعر ‹
- ۸۸بخش ۸۸ - در جواب دادن اکّافی قدّس سره هاتف غیب و اسرارهای نهانی یافتن فرمایدیکی هاتف مر او را داد آوازکه اکّافی نکو گفتی ز آغازخواندن شعر ‹
- ۸۹بخش ۸۹ - در التماس کردن فناء کل حضرت سلطان العارفین از شیخ حسین منصور قدّس اللّه روحهما فرمایدزبان بگشاد و گفت ای راز مطلقابر حق میزنی اینجا اناالحقخواندن شعر ‹
- ۹۰بخش ۹۰ - در جواب دادن حسین منصور بایزید را قدّس اللّه روحهما فرمایدجوابش داد آن دم صاحب رازکه اندر عشق ما میسوز و میسازخواندن شعر ‹
- ۹۱بخش ۹۱ - حکایت در ادب و عزّت نگاهداشتن در حضرت باری فرمایدحقیقت چون ز عزت دم نهانیز دید اینجا کمال جاودانیخواندن شعر ‹
- ۹۲بخش ۹۲ - در سؤال از پیر طریقت درسر نگاهداشتن از خلق و جواب دادن وی سائل را فرمایدیکی شد پیش آن پیر طریقتبپرسد این سؤالش در حقیقتخواندن شعر ‹
- ۹۳بخش ۹۳ - سؤال کردن یکی از حسین منصور در دریافتن اسرار کلّ و جواب دادن او مسائل رایکی منصور را پرسید ناگاهکه ای گشته ز سرّ جمله آگاهخواندن شعر ‹
- ۹۴بخش ۹۴ - در حکایت پاکبازی و طلب کردن حقیقت ذات و آوازدادن هاتف آن طالب را فرمایدچنین گفتهست اینجا پاکبازیکه میکردم طلب از خویش رازیخواندن شعر ‹
- ۹۵بخش ۹۵ - پاسخ دادن پاکباز هاتف غیب را و عجز آوردن او از خودی خوددر آن دم گفت تو جان جهانیبکن با من که بیشک میتوانیخواندن شعر ‹
- ۹۶بخش ۹۶ - در خطاب هاتف غیب پاکباز را و درد او را استماله کردن و دلخوشی فرمایدخطاب آمد که بخشیدم دلت راگشایم من بیک ره مشکلت راخواندن شعر ‹
