بسوز ای دل اگر تو سوختستی
درونت آتشی افروختستی
۱بسوز ای دل همه راز نهانی
که خود گفتی و هم خود میندانی
۲بسوز ای دل که همدردی ندیدی
در این ره همچو خود فردی ندیدی
۳بسوز ای دل که همراهانت رفتند
در این ره خفته تو ایشان نهفتند
۴بسوز ای دل که ماندستی تو غمناک
در این ماتم سرای کرهٔ خاک
۵بسوز ای دل چو تومستی در این راز
بد آخر تا نمانی ذرّهٔ باز
۶بسوز ای دل تو چون ذرّات اینجا
که تا گردی حقیقت ذات اینجا
۷بسوز ای دل که دید یار دیدی
در اینجا غصهٔ بسیار دیدی
۸بسوز ای دل که مردان چون چراغی
تمامت سوختند اندر فراقی
۹بسوز ای دل که چون منصور مستی
مکن چون دیگران اینجای هستی
۱۰بسوز و نیست شو در نفخه ذات
که آنگه باز یابی عین ذرّات
۱۱تو گر خود را بسوزانی خدائی
یکی گردی نه چون این دم جدائی
۱۲جدائی این زمان از دید دلدار
بمانده اندر این صورت در آزار
۱۳ترا اصل است بر بادی و بنگر
ندادی نفس را دادی و بنگر
۱۴ترا اصل است چون بادی روانه
بگردی سوی خاکی آشیانه
۱۵ترا اصل است بادی عمر بر باد
کجا در باد ماند خاک آباد
۱۶ترا چون اصل خاک و باد و آبست
فتاده آتشی در دل چه تابست
۱۷تو این بنهادهٔ در پیش خود تو
شده قانع بسوی نیک و بد تو
۱۸چنانت آتش اینجا برفروزند
که خشک و تر در اینجاگه بسوزند
۱۹چنات باد در پندارت آورد
که ناگاهت بزیر دارت آورد
۲۰چنانت آب کرد اینجا روانه
که پنداری که مانی جاودانه
۲۱بر این آتش بزن آبی و خوش باش
وگرنه بستهٔ این پنج و شش باش
۲۲در این باد هوس تا چند باشی
از آن مانده چنین در بند باشی
۲۳اگر آبی زنی بر آتش و باد
شود خاک وجودت جمله آباد
۲۴نماند آتش و آبی نماند
در این خاکت دگر تابی نماند
۲۵دهد آن آب و خاک آنگاه بر باد
شوی آنگه ندانی ذات آباد
۲۶نماند هیچ از دیدار عنصر
وگر پرسی دگر گویم مگو پر
۲۷چنین کن این چنین در آخر کار
که تا پرده بسوزانی بیکبار
۲۸بسوز این پرده اندر آتش عشق
که تا گردد حقیقت سرکش عشق
۲۹بسوز این پرده تا پیدانمائی
تو اندر خویشتن یکتا نمائی
۳۰بسوز این پرده ای غافل بمانده
چو بیکاران تو بیحاصل بمانده
۳۱بسوز این پرده در دیدار جانان
چو خواهی باشی برخوردار جانان
۳۲بسوز این پرده و دیدار او بین
چنین بد نیست او جمله نکو بین
۳۳