چراغ جنّت و شمع دو عالم
امیرالمؤمنین فاروق اعظم
۱اگر چه بود ملکی در میانش
نمیارزید ملکی یک زمانش
۲غلامی بر سرش استاده بودی
زبان بر نیکویی بگشاده بودی
۳همی گفتی بدو الموت الموت
که تا عمرش نگردد لحظهای فوت
۴کسی کو را موکّل مرگ باشد
کجا ملک جهان پر برگ باشد
۵شبی بودی که خود هیزم بچیدی
برای پیرزن هیزم کشیدی
۶چراغ خلد هیزم چین که دیدست
چنین روشن چراغ دین که دیدست
۷چو دین را مغز بودی در دماغش
بسی کردند روغن در چراغش
۸چو در دنیا نمیگنجید آن نور
چراغی شد میان جنّت و حور
۹اگر در دل ز فاروقت غباریست
ترا در راه دین آشفته کاریست
۱۰چه برخیزی بخصمی چراغی
که روشن زوست چون فردوس باغی
۱۱بخصمی زخم او برخویشتن زن
بروابلیس را کن کورو تن زن
۱۲چو زو ابلیس شد کور اوّل کار
از آن در خصمی او با تو شد یار
۱۳عجم بگشاد و این فتحی مدامست
چو پیغمبر عرب را، وین تمامست
۱۴عجم آنگه جهود و گبر بودند
ازو گوی مسلمانی ربودند
۱۵کسی اجدادش اسلام از عُمر یافت
ز مهر او چرا امروز سر تافت
۱۶کسی کو اعجمی افتاد در راه
ز سعی او مسلمان گشت و آگاه
۱۷چو از سعیش درون آمد باقرار
چرا باوی برون آمد بانکار
۱۸گر او هرگز نکردی نشر ایمان
که گشتی در عجم هرگز مسلمان
۱۹کسی را زو بود ایمان برونق
چگونه گویدش کو بود ناحق
۲۰