بود اندر عصر من دانا دلی
حل نمودی هر کرا بُد مشکلی
۱بود اوواقف ز حال و کار من
کس چو او واقف نبُد در انجمن
۲سالها با من مصاحب بود او
در درون راهی بحق بگشود او
۳یک شبی نزد من آمدمست یار
گفت ای در ملک معنی هوشیار
۴بهر آنی آمدم نزدیک تو
تا ترا واقف کنم از سرّ او
۵ز آنکه من عزم سفر دارم ز جان
با تو گویم راز و اسرار جهان
۶هست در پیشم یکی نوسالگی
خورد سالی عاقلی پر حالکی
۷ترک دنیا کرده و یارم شده
خود رفیق جان بیمارم شده
۸گفت ای خواجه جهان از بهر چیست
واندر این خانه نهان برگوی کیست
۹گفتمش هست این عبادت خانهای
از برای دیدن جانانهای
۱۰من در این خانه یکی دارم نهان
خود یکی شد آشکارا در جهان
۱۱پس زبان بگشاد آن بینا بدل
کای توبیرون آمده از آب و گل
۱۲سرّ این اسرار با من گو تمام
تا شوم آگه من از سرّ کلام
۱۳هر که را اسرار معنی خویش نیست
در جهان او از گیاهی بیش نیست
۱۴صاحب اسرار عالم بی شکی
در همه ظاهر شده نادر یکی
۱۵گر یکی بوده است گو آن یک کجاست
ور ظهور او بود بیحدّ کراست
۱۶گفتم آن یک مظهر کلّ آمده
بر ره حق بر توکّل آمده
۱۷بوده از خود واقف اسرار حق
گشته ظاهر از رخش انوار حق
۱۸چون شنید این نکته سر بر خاک زد
بعد از آن بر جامهٔ جان چاک زد
۱۹گفت ره بنما که من چون دانمش
در درون جان چه سان بنشانمش
۲۰نام او بر گو و شان او بگو
از همه عالم نشان او بگو
۲۱گفتم این معنی رو از عطّار پرس
از طریق حیدر کرّار پرس
۲۲از من او چون نام حیدر را شنید
خویش را او از خرد بیگانه دید
۲۳چون بخود آمد پس از این اضطراب
کرد گریان او بسوی من خطاب
۲۴کای توهم استاد وهم ره دان من
از کلامت یافت لذّت جان من
۲۵حیدر اندر سینه مأوی کرده است
در درون جان ما جا کرده است
۲۶هر چه بینم هر چه دانم او بود
و آن کزین گوید مرانیکو بود
۲۷گاه گردد با من آن شه همزبان
گاه میبینم که هر سوشد روان
۲۸گشت روشن جان مسکینم از او
هیچ جا خالی نمیبینم از او
۲۹گفتم ای از سرّ دین آگاه تو
وی شده در ملک معنی شاه تو
۳۰زین سعادت دیده انور میشود
هر کسی را کی میسّر میشود
۳۱زین سعادت شادزیّ و شاد باش
وز همه قید جهان آزاد باش
۳۲چون تو او را از دو عالم دیدهای
وصل فکر و ذکر اوبگزیدهای
۳۳باش درعالم جدا ز اهل حسد
در دوعالم پادشاه وقت خود
۳۴در همه عالم ظهور شاه دان
خود دل دانا از آن آگاه دان
۳۵