آن شنیدی گفت پیری با پسر
کای پسر از کاردنیا الحذر
۱خدمت یزدان خود کن روز و شب
تا شود از خار تو پیدا رطب
۲آینهٔ جان را مصفا کن بذکر
کلّ مصنوعات را میبین بفکر
۳در طریقت چون زدی دم ای فقیر
هر که را بینی فتاده دستگیر
۴گریه و زاری مکن بر مردگان
کین گناهست نزد حق ای کاردان
۵گر توانی بهر ایشان خیر کن
اندرین معنی که گفتم سیر کن
۶بوستان و گلستان را گل نماند
این همه ازوی بماند و او نماند
۷عمر اصحاب عزا بسیار باد
خاطر غمخوارگانش شاد باد
۸این بگفت آمد بزیر از شاخسار
نزد بلبل شد گرفتش در کنار
۹دل دهی دادش که مگری بیش ازین
او برحمت باد از جان آفرین
۱۰هر که آنجا بود از پیر و جوان
هر کسی گشتند از سوئی روان
۱۱ماند بلبل با دلی پر داغ و درد
روز چندی ناله و فریاد کرد
۱۲در فراق یار خود جان را بداد
رفت سوی عالم معنی چو باد
۱۳ما دگر خواهیم رفت از این جهان
کس نماند در زمانه جاودان
۱۴