هست ققنس طرفه مرغی دلستان
موضع این مرغ در هندوستان
۱سخت منقاری عجب دارد دراز
همچو نی در وی بسی سوراخ باز
۲قربِ صد سوراخ در منقار اوست
نیست جفتش، طاق بودن کارِ اوست
۳هست در هر ثُقبه آوازی دگر
زیر هر آوازِ او رازی دگر
۴چون به هر ثُقبه بنالد زار زار
مرغ و ماهی گردد از وی بیقرار
۵جملهٔ پرّندگان خامش شوند
در خوشیّ بانگ او بیهش شوند
۶فیلسوفی بود دمسازش گرفت
علم موسیقی ز آوازش گرفت
۷سالِ عمر او بُوَد قربِ هزار
وقت مرگ خود بداند آشکار
۸چون ببرّد وقتِ مردن دل ز خویش
هیزم آرَد گِردِ خود ده حُزمه بیش
۹در میان هیزم آید بیقرار
دردهد صد نوحه خود را زار زار
۱۰پس بدان هر ثُقبهای از جان پاک
نوحهای دیگر برآرد دردناک
۱۱چونکه از هر ثُقبه همچون نوحهگر
نوحهٔ دیگر کند نوعی دگر
۱۲در میان نوحه از اندوهِ مرگ
هر زمان بر خود بلرزد همچو برگ
۱۳از نفیر او همه پرّندگان
وز خروش او همه درّندگان
۱۴سوی او آیند چون نظّارگی
دل ببرّند از جهان یکبارگی
۱۵از غمش آن روز در خون جگر
پیش او بسیار میرد جانور
۱۶جمله از زاریّ او حیران شوند
بعضی از بیقوّتی بیجان شوند
۱۷بس عجب روزی بُوَد آن روزِ او
خون چکد از نالهٔ جانسوزِ او
۱۸باز چون عمرش رسد با یک نفس
بال و پر برهم زند از پیش و پس
۱۹آتشی بیرون جهَد از بال او
بعدِ آن آتش بگردد حال او
۲۰زود در هیزم فتد آتش همی
پس بسوزد هیزمش خوشخوش همی
۲۱مرغ و هیزم هر دو چون اخگر شوند
بعد از اخگر نیز خاکستر شوند
۲۲چون نمانَد ذرهای اخگر پدید
ققنسی آید ز خاکستر پدید
۲۳آتش آن هیزم چو خاکستر کند
از میان، ققنسبچه سر برکند
۲۴هیچکس را در جهان این اوفتاد
کو پس از مردن بزاید نابزاد؟
۲۵گر چو ققنس عمرِ بسیارت دهند
هم بمیری هم بسی کارت دهند
۲۶سالها در ناله و در درد بود
بیولد، بیجفت، فردی فرد بود
۲۷در همه آفاق پیوندی نداشت
محنت جفتی و فرزندی نداشت
۲۸آخرالامرش اجل چون یاد داد
آمد و خاکسترش بر باد داد
۲۹تا بدانی تو که از چنگ اجل
کس نخواهد برد جان چند از حیَل
۳۰در همه آفاق کس بیمرگ نیست
وین عجایب بین که کس را برگ نیست
۳۱مرگ اگرچه بس درشت و ظالم است
گردن آن را نرم کردن لازم است
۳۲گرچه ما را کارِ بسیار اوفتاد
سختتر از جمله، این کار اوفتاد
۳۳