من ولای تو بجان کردم قبول
زانکه هستی این زمان نور رسول
۱چون عمر راند این معانی بر زبان
من ندارم از تو این معنی نهان
۲گفت بادت این مبارک بوالحسن
که شدی مولای جمله مرد و زن
۳چون عمر بوبکر هم اقرار کرد
روسیه شد هر که او انکار کرد
۴باطن ایمان ما را روح از اوست
باطن انسان همه مفتوح از اوست
۵ریخت پیغمبر بگوش جمله در
از محبت جملگی گشتند پر
۶هر که او اقرار کرد ایمان ببرد
هر که کرد انکار او خود جان نبرد
۷تو بغفلت عمر خود ضایع مکن
مشنو ازمنکر در این معنی سخن
۸زانکه انکار از خدا دورت کند
وز طریق مصطفی کورت کند
۹باولی اقرار ننمودن که چه
بر طریق کافران بودن که چه
۱۰پی نبردی خود براه راست تو
زانکه در معنی نداری هیچ بو
۱۱در دل دانا ز معنی گنج شد
در دل نادان معانی رنج شد
۱۲خلقها در رنج گنجاند اونهان
گنج دارم من بعین تو عیان
۱۳گنجها از گنج او آوردهام
واندر آن یک جوهری پروردهام
۱۴من کلید آن ز مظهر ساختم
باب آن از مهر حیدر ساختم
۱۵هست شهرستان علم مصطفی
تو بمظهر کن در آخر التجا
۱۶گر نمیدانی تو شهر و باب را
باب، حیدر دان وشهرش مصطفی
۱۷