نایبی را چون اجل آمد فراز
زو یکی پرسید کای در عین راز
۱حال تو چونست وقت پیچ پیچ
گفت حالم میبنتوان گفت هیچ
۲بار پیمودم همه عمرتمام
عاقبت با خاک رفتم والسلام
۳نیست درمان مرگ را جز مرگ بوی
ریختن دارد بزاری برگ و روی
۴ما همه از بهر مردن زادهایم
جان نخواهد ماند و دل بنهادهایم
۵آنک عالم داشت در زیر نگین
این زمان شد توتیا زیرزمین
۶وانک در چرخ فلک خون ریز بود
گشت در خاک لحد ناچیز زود
۷جملهٔ زیرزمین پرخفتهاند
بلک خفته این هم آشفتهاند
۸مرگ بنگر تا چه راهی مشکل است
کاندرین ره گورش اول منزل است
۹گر بود از تلخی مرگت خبر
جان شیرینت شود زیر و زبر
۱۰