میفزاید آب روی از پنج چیز
با تو گویم بشنو ای اهل تمیز
۱چون به کار خویش حاضر بودهای
آب روی خویش را افزودهای
۲از سخاوت آب روی افزون شود
وز بخیلی بیخرد ملعون شود
۳در سخاوت کوش اگر داری غنا
تا فزاید آب رویت در سخا
۴هر کهرا بر خلق بخشایش بود
آب روی او در افزایش بود
۵باش دایم بردبار و باوفا
تا به روی خویش بینی صد صفا
۶تا بماند رازت از دشمن نهان
سرّ خود با دوستان کمتر رسان
۷تا نگردی پیش مردم شرمسار
آنکه خود ننهاده باشی برمدار
۸ای برادر پرده مردم مَدَر
تا ندرّد پردهات شخص دگر
۹بر هوای دل مکن زینهار کار
تا نیارد بس پشیمانیت بار
۱۰قدر مردم را شناس ای محترم
تا شناسند دیگران قدر تو هم
۱۱تا زبانت باشد ای خواجه دراز
دست کوته دار و هر جانب متاز
۱۲هر کهرا قدری نباشد در جهان
زنده مشمارش که هست از مردگان
۱۳از قناعت هر کهرا نبود نشان
کی توانگر سازدش ملک جهان؟
۱۴بر عدوی خویش چون یابی ظفر
عفو پیش آور ز جرمش درگذر
۱۵دایما میباش از حق ترسکار
باش نیز از رحمتش امیدوار
۱۶با تواضع باش و خو کن با ادب
صحبت پرهیزکاران میطلب
۱۷بردباری جوی و بی آزار باش
تا که گردد در هنر نام تو فاش
۱۸همچو تریاقند دانایان دهر
قاتلانند جملهٔ نادان چو زهر
۱۹مردم از تریاق مییابد نجات
خود کسی از زهر کی یابد حیات؟
۲۰صبر و حلم و علم تریاق دلند
حرص و بغض و کینه زهر قاتلند
۲۱فخر جمله کارها نان دادن است
در به روی دوستان بگشادن است
۲۲گرچه دانا باشی و اهل هنر
خویشتن را کمتر از نادان شمر
۲۳