گفت چون سقراط در نزع اوفتاد
بود شاگردیش، گفت ای اوستاد
۱چون کفن سازیم، تن پاکت کنیم
در کدامین جای در خاکت کنیم
۲گفت اگر تو باز یابیم ای غلام
دفن کن هر جا که خواهی والسلام
۳من چو خود را زنده در عمری دراز
پی نبردم، مرده کی یابی تو باز
۴من چنان رفتم که در وقت گذر
یک سری مویم نبود از خود خبر
۵دیگری گفتش کهای نیک اعتقاد
برنیامد یک دم از من بر مراد
۶جملهٔ عمرم که در غم بودهام
مستمند کوی عالم بودهام
۷بر دل پر خون من چندان غمست
کز غمم هر ذرهای در ماتم است
۸دایما حیران و عاجز بودهام
کافرم، گر شاد هرگز بودهام
۹ماندهام زین جمله غم در خویش من
بر سری چون راه گیرم پیش من
۱۰گر نبودی نقد چندینی غمم
زین سفر بودی دلی بس خرمم
۱۱لیک چون دل هست پر خون، چون کنم
با تو گفتم جمله، اکنون چون کنم
۱۲گفت ای مغرور شیدا آمده
پای تا سر غرق سودا آمده
۱۳نامرادی و مراد این جهان
تابجنبی بگذرد در یک زمان
۱۴هرچ آن در یک نفس میبگذرد
عمر هم بی آن نفس میبگذرد
۱۵چون جهان میبگذرد، بگذر تو نیز
ترک او گیر و بدو منگر تو نیز
۱۶زانک هر چیزی که آن پاینده نیست
هرک دلبندد درو دل زنده نیست
۱۷