مظهر
بخش ۴ - مناجات عطار
خداوندا دلم آزاد گردان
به فضل خود تنم را شادگردان
خداوندا گنه بسیار دارم
ولیکن جمله را اقرار دارم
قلم درکش باین طومار عصیان
که غرقم اندرین دریای طوفان
خداوندا ترا زیبد حکومت
که وصفت را ندانم حدّ و غایت
خداوندا مرا دنیا زبون کرد
ز کوی عاشقان تو برون کرد
خداوندا ازین کویم برون کن
بکوی عاشقانم خود درون کن
خداوندا بلا بسیار دیدم
درین کو من جفا بسیار دیدم
محلّ آن شده کازاده باشم
میان سالکان استاده باشم
توئی حال و توئی قال و توئی روح
ز تو گردان شده کشتیّ هر نوح
هر آنکس را که خواهی تاج بدهی
ز ملک عافیت صد باج بدهی
هرآنکس را که خود را یار خوانی
ز خواب غفلتش بیدار خوانی
خداوندا توئی درمان و دردم
به رحمت سرخ گردان روی زردم
خداوندا مرا در علم جان ده
تو این اسرار پنهانم عیان ده
خداوندا توئی حلال مشکل
ز تو باشد مرا دیدار حاصل
خداوندا ز تو خواهم امانی
که حلّ مشکلات این جهانی
خداوندا اگرچه اهل عالم
بسوی دیگران دارند مقدم
بحمدالله که عطّار فقیرت
شده در ملک معنی چون اسیرت
خداوندا به او فضل و کرم کن
برو علم معانی خوان و دم کن
خداوندا ز تو انعام خواهم
ز خنب عافیت صد جام خواهم
خداوندا مرا از تن رها کن
ز فضل خویشتن اینم عطا کن
تمام اولیا از وی بجستند
که از مکر چنین مکّاره رستند
خداوندا ز تو اینم مراد است
که آزادی و فردی در نهاد است
خداوندا به پیشت سهل باشد
که کار این چنین مسکین برآید
خداوندا فراغت خواهم از تو
بده تا گرددم زاینحال نیکو
مرا از بحر جودت شبنمی بس
ز داروخانهات یک مرهمی بس
اگر بدهی تو از خورشید نورم
برد ماه معانی تا به طورم
خداوندا تو احمد کن شفیعم
که تا دنیا و دین گردد مطیعم
خداوندا به ذات پاک حیدر
بکن این جسم و جانم را منوّر
که تا این پنج روزه عمر باقی
به طاعت صرف سازم همچو ساقی
خداوندا از آن ساقیّ کوثر
شرابم ده که تا گردم منور
خداوندا ز تو خواهم پناهی
که از ظلمت شدم مثل گیاهی
خلاصی ده از این ظلمت تو ما را
که تا یابم ز تو نور بقا را
خداوندا مرا انعام دادی
ز بحر حیرتم صد جام دادی
خداوندا ترا حکم جلالست
از آنم شاعری سحر حلالست
خداوندا ز تو گفتم عطایست
که اوراد ملایک در سمایست
خداوندا مرانظمی روانست
که مقصود همه انسانیانست
خداوندا تو میدانی که عطّار
نرفته یک قدم بی نظم اسرار
خداوندا نیم زرّاق و سالوس
نکردم تختهٔ خسران بکالوس
خداوندا به دین مصطفایم
به اسرار علیّ مرتضایم
خداوندا به فرزندان حیدر
گناه بنده را بخشی چو بوذر
شفاعت خواه من در روز محشر
علیّ مرتضا شبّیر و شبّر
مناجاتم بنام مرتضا ختم
که او بوده میان اولیا ختم
