فاطمه خاتون جنت ناگهی
پیش سید رفت در خلوتگهی
۱گفت کرد از آس دستم آبله
یک کنیزک از تو میخواهم صله
۲تا مرا از آس رنجی کم رسد
تا کیم از آس چندین غم رسد
۳آس گردونم چو یک ارزن بود
آس کردن خود چه کار من بود
۴وی عجب در پیش حیدر روزگار
بود آن ساعت غنیمت بیشمار
۵دست بگشاد و ببخشید آن همه
هیچ نگذاشت از برای فاطمه
۶یک دعاش آموخت زیبا و عزیز
گفت این بهتر ترازان جمله چیز
۷چون نماند از انبیا میراث باز
کار چندینی مکن برخود دراز
۸هان چگوئی ظلم بود این یا نبود
بود این شفقت همه دین یا نبود
۹آنکه او از فقر فخر آمد عزیز
کی گذارد هیچ کس را هیچ چیز
۱۰هست دنیا دشمن حق بی مجاز
دشمن حق کی گذارد دوست باز
۱۱گر سر دین داری ای بی پا و سر
راه دین این نیست زین ره در گذر
۱۲دین تو از بهر خلاص خویش دار
در دو عالم درد خاص خویش دار
۱۳بی شک این نادادن اینجا دین بود
در فدک صدیق را هم این بود
۱۴درد حق گر دامن جان گیردت
این تعصب کی گریبان گیردت
۱۵انس حضرت جانفزایت بس بود
تا که تو هستی خدایت بس بود
۱۶