نیک مردی بود از زن پای بست
پیش رکن الدین اکافی نشست
۱پس ز دست زن بسی بگریست زار
گفت بی او یکدمم نبود قرار
۲نه طلاقش میتوانم داد من
نه توانم گشت از او آزاد من
۳زانکه جانم زنده از دیدار اوست
رونقم از نازش بسیار اوست
۴لیک ترک دین و سنت میکند
زانکه بر بوبکر لعنت میکند
۵گرچه میرنجانمش هر وقت سخت
مینگوید ترک این آن شور بخت
۶نه ازو یک روز بتوانم برید
نه ازو این قول بتوانم شنید
۷میسزد گردل ازین پر خون کنم
در میان این دو مشکل چون کنم
۸خواجه گفت ای مرد اگر رنجانیش
هر زمان سرگشته تر گردانیش
۹گر بگوئی از سر لطفیش راز
او دگر نکند زفان هرگز دراز
۱۰اعتقادی کژ درو بنشانده اند
نقلهای کژ برو برخوانده اند
۱۱گفته اند او را که بوبکر از مجاز
کرد ظلم و حق ز حق میداشت باز
۱۲باز کرد آل پیمبر را ز کار
کرد بر باطل خلافت اختیار
۱۳ملک بودش آرزو بگشاد دست
نی بحق بر جای پیغمبر نشست
۱۴او چنین بوبکر دانستست راست
بر چنین بوبکر بس لعنت رواست
۱۵لعنتی کو کرد ما هم میکنیم
ما هم این لعنت دمادم میکنیم
۱۶گر چنین جائی ابوبکری بود
آن نه بوبکری که بومکری بود
۱۷گر چنین بوبکر را دشمن شوی
گر بدیده تیرهٔ روشن شوی
۱۸لیک چون بوبکر صدیق آمدست
جان او دریای تحقیق آمدست
۱۹صبح صادق از دم جان سوز اوست
آفتاب از سایه هر روز اوست
۲۰صدق او سر دفتر هفت آسمانست
قدس او سر جمله هر دو جهانست
۲۱جان پاکش را دو عالم هیچ نیست
ذرهٔ در جانش میل و پیچ نیست
۲۲هست بوبکر این چنین نه آن چنان
دوستان را می مپرس از دشمنان
۲۳گر بدی گفتند مشتی بی فروغ
در حق اوآن دروغست آن دروغ
۲۴هست بوبکر آنکه بر سنت رود
گر چنین نبود بر او لعنت رود
۲۵گر چنین گوئی زنت آید براه
پس زفان در بند آید از گناه
۲۶مرد شد شادان وبا زن گفت راز
توبه کرد آن زن وزان ره گشت باز
۲۷از صحابه سی هزار و سه هزار
از میان جانش کردند اختیار
۲۸او کجا در بندآب و جاه بود
کاب و جاه او همه اللّه بود
۲۹آنکه از عرش و فلک فارغ بود
شک نباشد کز فدک فارغ بود
۳۰