ژندهای پوشید، میشد پیر راه
ناگهان او رابدید آن پادشاه
۱گفت من به یا تو، هان ای ژنده پوش
پیر گفت ای بیخبر، تن زن خموش
۲گرچه ما را خود ستودن راه نیست
کانک او خود را ستود آگاه نیست
۳لیک چون شد واجبم، چون من یکی
به ز چون تو صد هزاران، بیشکی
۴زانک جانت روی دین نشناختست
نفس تو از تو خری برساختست
۵وانگهی بر تو نشستهای امیر
تو شده در زیر بار او اسیر
۶بر سرت افسار کرده روز و شب
تو به امر او فتاده در طلب
۷هرچ فرماید ترا، ای هیچکس
کام و ناکام آن توانی کرد و بس
۸لیک چون من سر دین بشناختم
نفس سگ را هم خر خود ساختم
۹چون خرم شد نفس، بنشستم برو
نفس سگ بر تست ، من هستم برو
۱۰چون خر من بر تو میگردد سوار
چون منی بهتر ز چون تو صد هزار
۱۱ای گرفته بر سگ نفست خوشی
در تو افکنده ز شهوت آتشی
۱۲آب تو آرایش شهوت ببرد
از دلت و ز تن ز جان قوت ببرد
۱۳تیرگی دیده و کری گوش
پیری و نقصان عقل و ضعف هوش
۱۴این و صد چندین سپاه و لشگرند
سر به سرمیر اجل را چاکرند
۱۵روز و شب پیوسته لشگر میرسد
یعنی از پس میر ما در می رسد
۱۶چون درآمد از همه سویی سپاه
هم تو بازافتی و هم نفست ز راه
۱۷خوش خوشی با نفس سگ در ساختی
عشرتی با او به هم برساختی
۱۸پای بست عشرت او آمدی
زیردست قدرت او آمدی
۱۹چون درآید گرد تو شاه و حشم
تو جدا افتی ز سگ، سگ از تو هم
۲۰گر ز هم اینجا جدا خواهید شد
پس به فرقت مبتلا خواهید شد
۲۱غم مخور گر با هم اینجا کم رسیم
زانک در دوزخ خوشی با هم رسیم
۲۲