آن دو روبه چون به هم همبر شدند
پس به عشرت جفت یک دیگر شدند
۱خسروی در دشت شد با یوز و باز
آن دو روبه را ز هم افکند باز
۲ماده میپرسد ز نر، کی رخنهجوی
ما کجا با هم رسیم، آخر بگوی
۳گفت اگر ما را بود از عمر بهر
بر دکان پوستین دوزان شهر
۴دیگری گفتش که ابلیس از غرور
راه بر من میزند وقت حضور
۵من چو با او برنمیآیم به زور
در دلم از غبن آن افتاد شور
۶چون کنم کز وی نجاتی باشدم
وز می معنی حیاتی باشدم
۷گفت تا پیش توست این نفس سگ
از برت ابلیس نگریزد به تگ
۸عشوهٔ ابلیس از تلبیس تست
در تو یک یک آرزو ابلیس تست
۹گر کنی یک آرزوی خود تمام
در تو صد ابلیس زاید والسلام
۱۰گلخن دنیا که زندان آمدست
سر به سر اقطاع شیطان آمدست
۱۱دست از اقطاع او کوتاه دار
تا نباشد هیچ کس را با تو کار
۱۲