کودکی میرفت و در ره میگریست
کاملی گفتش که این گریه ز چیست
۱گفت بر استاد باید خواند درس
چون ندارم یاد میگریم ز ترس
۲هرچه در یک هفته گفت استاد باز
این زمانم جمله باید داد باز
۳زین غمم شاید اگر دل خون کنم
چوب سخت و نیست نرم چون کنم
۴زین سخن آن پیر کامل شد ز دست
پشت امیدش از آن کودک شکست
۵گفت حال و کار من یک یک همه
هست همچون حال این کودک همه
۶خوش بخفته نرم ناکرده سبق
می بباید رفت فردا پیش حق
۷نیست درسم نرم سختم اوفتاد
زآنکه در پیش است چوب اوستاد
۸پادشاها آمد این درویش تو
با جهانی درد دل در پیش تو
۹گر جهانی طاعتم حاصل بود
گر نخواهی تو همه باطل بود
۱۰گر نخواهی دولت غمخوارهٔ
کی بود ناخواستن را چارهٔ
۱۱گر همه توفیق و گر خذلان بود
آنچه آن باید ترا اصل آن بود
۱۲چون حواله باتو آمد هرچه هست
درگذر از نیک و از بد هر چه هست
۱۳