داشتی در راه ایاز سیمبر
خانهٔ هر روز بگشادیش در
۱در درون خانه رفتی او پگاه
پس از انجا آمدی نزدیک شاه
۲این سخن گفتند پیش شهریار
شهریار آنجایگه شد بی قرار
۳خواست تا معلوم گرداند تمام
تادر آن خانه چه دارد آن غلام
۴آمد و آن خانه رادر کرد باز
پوستینی دید شاه سر فراز
۵حال آن حالی بپرسید از ایاس
گفت ای خسرو از اینم خودشناس
۶روز اول چون گشاد این در مرا
بوده است این پوستین در بر مرا
۷روز اول کاین غلامت بنده بود
در برش این پوستین ژنده بود
۸باز چون امروز چندین قدر یافت
نه زخود کزشاه عالی صدر یافت
۹چون به بینم پوستین خود پگاه
بعد از آن آیم بخدمت پیش شاه
۱۰تا فراموشم نگردد کار خویش
پای بیرون ننهم از مقدار خویش
۱۱کآنکه پای از حد خود بیرون نهد
پای بر گیرد ز جان در خون نهد
۱۲