نازنین شوریدهٔ درگاه بود
پیشش آمد زاهدی در راه زود
۱گفت میگوید خداوندت سلام
نازنین گفتش که تو برگیر گام
۲از فضولی دست کن کوتاه تو
زانکه هیچ از حق نهٔ آگاه تو
۳کار حق بر تو کجا مبنی بود
کز وکیلی چون تو مستغنی بود
۴تو برون شو از میان کان ذات فرد
بی رسولی تو داند گفت و کرد
۵