از ارسطالیس پرسیدند راز
کان چه میدانی که در عمر دراز
۱بی گنه در خورد زندان آمدست
گفت آنچش حبس دندان آمدست
۲آنچه او محبوس میباید مدام
آن زفان تست در زندان کام
۳دو در از دندان و دو در از لبش
بسته میدارند هر روز و شبش
۴تا مگر یک لحظهٔ گیرد قرار
وآنگهش جز بیقراری نیست کار
۵هر که خاموشست ثابت آمدست
عزت زر بین که صامت آمدست
۶با که گویم درد دل چون کس نماند
تن زنم کز عمر من هم بس نماند
۷چون خموشی این همه مقدار داشت
لیک دو داعیم بر گفتار داشت
۸جان من چون بود مست و بیقرار
بر نمیزد یک نفس از درد کار
۹گر دمی تن میزدم از جان پاک
می برآمد از خموشی صد هلاک
۱۰از ازل چون عشق با جان خوی کرد
شور عشقم این چنین پرگوی کرد
۱۱از شراب عشق چون لایعقلم
کی تواند شد خموشی حاصلم
۱۲کاشکی جان مرا بودی قرار
تا همیشه تن زدن بودیم کار
۱۳آنچه در جانِ منِ آگاه هست
می ندانم تا بدآنجا راه هست
۱۴چون نمیبینم بعالم مرد خویش
می فرو گویم بدآنجا درد خویش
۱۵داعی دیگر مرا آن بود و بس
کاین حدیثم شد بحجت هر نفس
۱۶