خاشه روبی بود سرگردان راه
خاشه میرفتی همه در کوی شاه
۱سایلی پرسید ازو کای پرهوس
خاشه چون در کوی شه روبی و بس
۲گفت تا خلقان بدانندم همه
خاشه روب شاه خوانندم همه
۳تا ابد نقد من این انعام بس
خاشه روب کوی شاهم نام بس
۴آنکه او داعی من آمد برین
یاد داریدش دعا از صدق دین
۵این دم از گفتن نیندیشم بسی
چون خموشی هست در پیشم بسی
۶زود خواهد بود کاین جان و دلم
فرقتی جویند از آب و گلم
۷شیر مرد اگر دلت خواهد همی
عزم کن برگورم و بگری دمی
۸برسر عطار چون زاری گری
اندکی بنشین و بسیاری گری
۹باز پرس از حال من حالی به راز
تاجواب تو دهم از گور باز
۱۰حالم آن دم از زفان حال پرس
کر شو و حال از زفان لال پرس
۱۱تشنگی من ببین در زیر خاک
یک دمم آبی فرست از اشک پاک
۱۲کاشکی هرگز نبودی نام من
تا نبودی جنبش و آرام من
۱۳هر کرا در پیش این مشکل بود
خون تواند کرد اگر صددل بود
۱۴صد جهان جان مبارز آمده
هست سرگردان و عاجز آمده
۱۵زین چنین کاری که در پیش آمدست
علم مفلس عقل درویش آمدست
۱۶