بود در بغداد مردی با خبر
زینجهان وزانجهان رفته بدر
۱از هوای نفس خود وارسته بود
او کمر در عشق یزدان بسته بود
۲چار تکبیری زده بر کائنات
وارهیده ازحیات و از ممات
۳شش جهت را او بدر انداخته
پنج و شش را در ره حق باخته
۴او شراب وصل حق نوشیده بود
سر اسرار نهان پوشیده بود
۵عاشقی بود او بغایت معتبر
از وجود خود شده کلی بدر
۶والهی مجنون بدو مردانه بود
گه به گورستان و گه ویرانه بود
۷نام او بهلول بود آن مرد درد
بود از عشق خدا آزاد و فرد
۸سالکی آمد به پیش آن فقیر
گفت ای در عشق حق گشته منیر
۹رمزکی از عشق با ما بازگوی
در زمعنی برگشا و راز گوی
۱۰جوهر عشق ازتو گر پیدا شود
هر دو عالم در دلت یکتا شود
۱۱گفت ای سالک بگویم با تو راست
جوهر عشق از همه دنیا جداست
۱۲پیش تو نه شک بماند نه یقین
بگذری از کفر و از اسلام و دین
۱۳آن زمان تو عشق را لایق شوی
عشق حق را واقف و سابق شوی
۱۴گر ترا از عشق خود باشد خبر
مرتدی باشی در این ره بیبصر
۱۵آنچنان خواهم که کلی گم شوی
گر ز نسل آدمی مردم شوی
۱۶همچنان باید بسوزی بیخبر
ذرهٔ در تو نماند خیر و شر
۱۷این سخن را از سر دردی شنو
تا نمانی در قیامت در گرو
۱۸این سخن از جان ودل میکن قبول
تا شود فردا شفیع تو رسول
۱۹این سخن ازعالم تحقیق دان
نه ز فال خواجه و تقلید دان
۲۰این سخن راه سلوک است و یقین
تا شود علم الیقین عین الیقین
۲۱این سخن از حال آمد ای جوان
نه ز قال و قیل آمد این بیان
۲۲این سخن از بهر مردان خداست
نه برای نفس و کوران هواست
۲۳این نه شرع است و نه آیات ای پسر
این همه الهام از دل شد خبر
۲۴