غبار ما به جز این پر شکستنیکه ندارد
کجا رود به امید نشستنیکه ندارد
۱هزار قافله پا درگل است و میرود از خود
به فرصت و نفس بار بستنیکه ندارد
۲چه زخمهاکه نچیدهست دل به فرقت یاران
ز ناخن المی سینه خستنی که ندارد
۳سپند مجمر تصویرهمچو من بهکه نالد
ز وحشتیکه فسردهست و جستنیکه ندارد
۴گذشته است جهانی ز اوج منتظر عنقا
به بال دعوی از خویش رستنی که ندارد
۵اسیر حرص چهکوششکند به ناز رهایی
بر این دکان هوس دل نبستنی که ندارد
۶به حیرتم چه فسون است دام حیرت بیدل
تعلقی که نبودش، گسستنی که ندارد
۷