پیکرم چون تیشه تا از جان کنی یاد آورد
سر زند بر سنگی و پیغام فرهاد آورد
۱لب بهخاموشی فشردم نالهجوشید ازنفس
قید خودداری جنون بر طبع آزاد آورد
۲در شهادتگاه بیباکی کم از بسمل نیام
بشکنم رنگیکه خونم را به فریاد آورد
۳هوش تا گیرد عیار رنگی از صهبای من
شیشهها میباید از ملک پریزاد آورد
۴بسکه در راهتکمین انتظارم پیرکرد
مو سپیدی نقش من بر کلک بهزاد آورد
۵چون پر طاووس میباید اسیر عشق را
کز عدم گلدستهواری نذر صیاد آورد
۶تحفهٔ ما بیبران غیر از دل صد چاک نیست
شانه میباشد رهآوردیکه شمشاد آورد
۷عشق را عمریست با خلق امتحان همت است
عالمی را میبرد مجنون که فرهاد آورد
۸از تغافل های نازش سخت دور افتادهایم
پیش آن نامهربان ما را که در یاد آورد
۹تا سپند ما نبیند انتظار سوختن
چون شرر کاش آتش ازکانون ایجاد آورد
۱۰انفعالم آب کرد ای کاش شرم احتیاج
یک عرقوارم برون زین خجلتآباد آورد
۱۱بیدل از سامان تحصیل نفس غافل مباش
میبرد با خویش آخرهرچه را باد آورد
۱۲