تبسم ریز لعلشگر نشان پرسد غبارم را
ببوسد تا قیامت بویگل خاک مزارم را
۱ز افسوسیکهدارد عبرت خون شهید من
حنایی میکند سودنکف دست نگارم را
۲مبادا دیدهٔ یعقوب توفان نموگیرد
نگاری در سر راه تمنا انتظارم را
۳ز اشکم بر سر مژگان عنان داری نمیآید
گِرُوتازی ست با صد شعله طفلِ نِی سوارم را
۴توقع هرچهباشد بیصداعی نیست ایساقی
قدح برسنگ زن تا بشکنی رنگ خمارم را
۵ز دل شورقیامت میدماند رشک همچشمی
به هر آیینه منمایید رویگلعذارم را
۶شرارکاغذم از فرصت عیشم چه میپرسی
به رنگ رفته چشمکهاستگلهای بهارم را
۷به چشم بسته هم پیدا نشدگرد خیال من
نهانتر از نهانها جلوه دادند آشکارم را
۸هوس در عالمناموس یکتایی نمیگنجد
سراغشکن ز من هرجا تهی یابیکنارم را
۹گر این بیحاصلی از مزرع خشکم نمو دارد
جبین هم دستخواهد از عرق شستآبیارمرا
۱۰چو آتش سرکشیها میکنم اما ازین غافل
که جز افتادگی ،کَس برنخواهد داشت بارَم را
۱۱شررخیزستگرد پایمال بیکسی بیدل
به یاد دامن قاتل مده خون شکارم را
۱۲