شدی پیر و همان در بند غفلت میکنی جان را
به پشت خم کشی تا کی چو گردون بار امکان را
۱ریاضت غره دارد زاهدان را لیک ازین غافل
که از خود گر تهی گشتند پر کردند همیان را
۲بود ساز تجرد لازم قطع تعلقها
برش رد به عرض بینیامی تیغ عریان را
۳مروت گر دلیل همت اهل کرم باشد
چرا بر خاک ریزد آبروی ابر نیسان را
۴جهان از شور دلها خانهٔ زنجیر خواهد شد
میفشان بیتکلف دامن زلف پریشان را
۵به ذوق کامرانیهای عیشآباد رسوایی
ز شادی لب نمیآید به هم چاک گریبان را
۶دل از سطر نفس یکسر پیام شبهه میخواند
دبیر ناز بر مکتوب ما ننوشت عنوان را
۷مروتکیشی الفت، وفامشتاق بود اما
غرور حسن رنگ ما تصور کرد پیمان را
۸به مضراب سبب آهنگ اسرارم نمیبالد
پریدنهای چشمم بال نگرفتهاست مژگان را
۹به جزتسلیم، ساز جرأت دیگر نمیبینم
خمیدن میکشد بیدل کمان ناتوانان را
۱۰