نظر بر کجروان از راستان بیش است گردون را
که خاتم بیشتر در دل نشانَد نقشِ واژون را
۱شهیدم لیک میدانم که عشقِ عافیتدشمن
چو یاقوتم به آتش میبرد هر قطرهٔ خون را
۲در آغوش شکنج دام الفت راحتی دارم
خیال زلف لیلی سایهٔ بید است مجنون را
۳گر از شور حوادث آگهی سر در گریبان کن!
حصار عافیت جز خُم نمیباشد فلاطون را
۴نه تنها اغنیا را چرخ برمیدارد از پستی
زمین هم لقمههای چرب داند گنج قارون را
۵شعور جسم زنجیریست در راهِ سبکروحان
که چون خط نقش بندد، پایِ رفتن نیست مضمون را
۶دل است آن تخم بیرنگی که بهر جستجوی او
جگر سوراخ سوراخ است نه غربال گردون را
۷بهقدر کوشش عشق ست نعلِ حُسن در آتش
صدای تیشهٔ فرهاد مهمیز است گلگون را
۸خیال ماسوا فرش است در وحدتسرای دل
درون خویش دارد خانهٔ آیینه بیرون را
۹حوادث مژدهٔ امن است اگر دل جمع شد بیدل
گهر افسانه داند شورشِ امواج جیحون را
۱۰