نمیدانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
رم این گردباد آخر به ساغر کرد هامون را
۱به هر مژگانزدن سامان صد میخانه مستی کن
که خط جوشید و در ساغر گرفت آن حسن میگون را
۲به امیدِ چکیدن، دستوپایی میزند اشکم
تنزل در نظر، معراج باشد همت دون را
۳در این گلشن تسلی داد وضع سرو و شمشادم
که یک مصرع بلند آوازه دارد طبع موزون را
۴به تسخیر جهان بیحس از تدبیر فارغ شو
نفسفرسا کنی تا کی به مار مرده افسون را
۵عروج جاه، منع سفلهطبعیها نمیگردد
به این سامان عزت، بوی تمکین نیست گردون را
۶ز سختیهای حرص است اینکه خاک اژدهاطینت
فرو بردهست اما هضم ننمودهست قارون را
۷فنا می شوید از گرد کدورت، دامن هستی
چو آتش میکند خاکستر ما کار صابون را
۸که باور دارد این حرف از شهید بینوای من
که رنگی از حنای دست قاتل دادهام خون را
۹رموز خاکساران محبت کیست دریابد
مگر جولان لیلی ناله سازد گرد مجنون را
۱۰اثرها بنگر اما از تصرّف دممزن بیدل
به چونوچند نتوان حکمکردن صنع بیچون را
۱۱