کافرمگر مخمل و سنجاب میباید مرا
سایهٔ بیدیکفیل خواب میباید مرا
۱معبد تسلیم و شغل سرکشی بیرونقیست
شمع خاموشی درین محراب میباید مرا
۲تشنهکام عافیت چون شمعتاکی سوختن
ازگداز درد، مشتی آب میباید مرا
۳غافل از جمعیتکنج قناعت نیستم
کشتی درویشم این پایاب میباید مرا
۴آرزوهای هوس نذر حریفان طلب
انفعال مطلب نایاب میباید مرا
۵در کشاکشهای نیرنگ خیال افتادهام
دل جنون میخواهد و آداب میباید مرا
۶شرم اگرباشد بنای وهم هستی هیچ نیست
بیتکلف یک عرق سیلاب میباید مرا
۷دامن برچیدهای چون صبح کارم میکند
اینقدر از عالم اسباب میباید مرا
۸مشرب داغ وفا منتکش تسکین مباد
آب میگردم اگر مهتاب میباید مرا
۹تا درین محفل نوای حیرتی انشاکنم
چوننگه یکتار و صدمضراب میباید مرا
۱۰بینیازم از رم و آرام این آشوبگاه
چشم میپوشم همهگر خواب میباید مرا
۱۱گریه همبیدل لب خشکم چومژگانترنکرد
وحشتی زین وادی بیآب میباید مرا
۱۲