بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
بازگشتن نیست از آیینه تمثال مرا
۱ خاک نمگل میکندسامان خشکی از غبار
سیرکن هنگامهٔ ادبار و اقبال مرا
۲ بسکه درمیزان هستی سنگ قدرم بیش بود
در عدم باکوه میسنجند اعمال مرا
۳ تخم امّیدی به سودای حضوریکشتهام
سبزکن یارب سر در جیب پامال مرا
۴ انتظار وعدة دیدار آخر واخرید
از غم ماضی شدن مستقبل حال مرا
۵ رشتهٔ سازم چه امکانستگیردکوتهی
سایهٔ آن زلف پروردهست آمال مرا
۶ سبحهداران از هجوم دردسر نشناختند
آن برهمن زاد صندل بر جبین مال مرا
۷ درتب شوق آرزوها زیرلب خونکردهام
ناله جوشدگر بیفشارند تبخال مرا
۸ جزعرق چون موج ازیندریاچه بایدبردپیش
شرم پرواز آب کرد افشاندن بال مرا
۹ گر همهگردون شوم زین خرمن بیحاصلی
غیر خاک آخر چه باید بیخت غربال مرا
۱۰میکشم بار دل اما نقش میبندم به خاک
عجز، خوش نقاش عبرتکرد جمال مرا
۱۱