رخصت نظارهایگر میدهد جانان مرا
میکشد خاکستر خود در ته دامان مرا
۱از اثرپردازی ناموس الفتها مپرس
شانهٔ زلف تحیر میشود مژگان مرا
۲بسکه گرد تیرهبخیهاست فرش خانهام
هرکه شد آیینهٔ او میکند حیران مرا
۳بر امید ابر رحمت دامنی آلودهام
سیل پوشدرخت ماتمگرشود مهمان مرا
۴کشتزار حسرتمکز تیر باران غمت
میکند آب از حیا بیبرگی عصیان مرا
۵از ثبات من چه میپرسی بنای حیرتم
ریشه در دل میدواند دانهٔ پیکان مرا
۶هر رگگل شوخی چین جبیندیگراست
سیل میگردد هوای جنبش مژگان مرا
۷در غمت آخر هجوم ناتوانیهای دل
بیرختسیر چمنکمنیست اززندان مرا
۸معنی برجستهٔ شوقم،نمیگنجم به لفظ
میکند چونناله در جیب نفس پنهان مرا
۹سرخوش این باغم و اندیشهٔ بیحاصلی
همچو بویگل نگردد پیرهن عریان مرا
۱۰از دل خون بسته گفتم عقدهواری واکنم
میدهد ساغر به طاق ابروی نسیان مرا
۱۱گویسرگردنمو درعرصهٔ موهومحرص
دانههای نار جوشید از بن دندان مرا
۱۲درد الفت بودم و با بیخودی میساختم
قامت خمگشته شد آخر خم چوگان مرا
۱۳گرشوم بیدل چوآتش فارغ ازدود جگر
اضطرابدل چو اشک آورد بر مژگان مرا
۱۴