بسکه چونگل پردهها بر پرده شد سامان مرا
پیرهن در جلوه آبمگرکنی عریان مرا
۱تا به پستیها عروج اعتبارمگلکند
خامشی چون آتش یاقوت زد دامان مرا
۲از پی اصلاح ناهمواری طبع درشت
آمد ورفت نفسها بس بود سوهان مرا
۳کاروان اشکم از عاجز متاعیها مپرس
آبله محملکش است از دیده تا دامان مرا
۴شوق دیدارم، چهسود ازخویش بیرون رفتنم
دیدهٔ یعقوبم و جا نیست درکنعان مرا
۵ای طلب دروصل هم مشکن غبارجستجو
آتشمگر زنده میخوهی ز پا منشان مرا
۶در شکست من بنای ناامیدی محکم است
فکر تعمیری ندارم تاکند ویران مرا
۷در غمآباد فلک چون خانهٔ وهم حباب
نیست جزیک عقدهٔ تار نفس، سامان مرا
۸زین سبکساریکه در هرصفحه نقشم زایل است
عشق ترسم محو سازد از دل یاران مرا
۹همچو شبنم نیست در آشوبگاه این چمن
گوشهٔ امنی به غیر از دیدهٔ حیران مرا
۱۰ می رسد دلدار رومنعمریستازخودرفتهام
بک نگاه واپسین ای شوق برگردان مرا
۱۱در رهش چون خامهکار پستیام بالاگرفت
آنچه بیدل، ناخن پا بود، شد مژگان مرا
۱۲