نتوان به تلاش از غم اسباب برآمد
گوهر چه نفس سوخت که از آب برآمد
۱غافل نتوان بود به خمخانهٔ توفیق
ز آن جوش که دردی ز می ناب برآمد
۲خواه انجمنآرا شد و خواه آینه پرداخت
از خانهٔ خورشید همین تاب برآمد
۳نیرنگ نفس شور دو عالم به عدم بست
در ساز نبود اینکه ز مضراب برآمد
۴ای دیدهوران چارهٔ حیرت چه خیال است
آیینه عبث طالب سیماب برآمد
۵از ساحل این بحر زبان میکشد آتش
کشتی به چه امید ز گرداب برآمد
۶بیش از همه در عالم غیرت خجلم کرد
آن کار که بیمنت احباب برآمد
۷این دشت ز بس منفعل کوشش ما بود
خاکی که بر آن دست زدیم آب برآمد
۸زین باغ به کیفین رنگی نرسیدیم
دریا همه یک گوهر نایاب برآمد
۹پیدایی او صرفهٔ موهومی ما نیست
با سایه مگوییدکه مهتاب برآمد
۱۰زان گرمی نازی که دمید ازکف پایش
مخمل عرقیکردکه از خواب برآمد
۱۱بیدل چو مه نو به سجودکه خمیدی
کامروز چراغ تو ز محراب برآمد
۱۲